میلاد
عشق زیباست ، اما وقتی بی وفائی را دیدی عشق را مجازات نکن . . .
میلاد
هنگامی که کسی آگاهانه تو را نمی فهمد
خودت را برای توجیه خسته نکن . . .
میلاد
چشم آلوده كجا دیدن دلداركجا ؟
دل سرگشته كجا وصف رخ یاركجا ؟ قصه ی عشق من و زلف تو دیدن دارد ،نرگس مست كجا همدمى خار كجا؟ سرّعاشق شدنم لطف طبیبانه توست ورنه عشق تو كجا،این دل بیمار كجا؟
میلاد
آن هنگام که فصل آخر در کتاب زندگی انسانی نوشته نشده ، هر صفحه و هر تجربه ای مهیج است ! همه چیز گشوده است و قابل تغییر ! کسی که تنها به فصل های قدیمی و ورق خورده ی کتاب بیاندیشد، نقطه اوج فصل آخر زندگی را از دست می دهد...
میلاد
آن روی سکه عید
_بابا پنج روز دیگه عیده ،چرا واسم لباس نمی خری؟
مرد رو به زنش كرد و گفت راستی گفتی آقا محمد دخترش رو شوهر داد؟))
_ بابا ! من كیف هم می خوام !
مرد سرش را خاراند و كفت پسره پولداره؟))
_ بابا ! من اون مانتو سبزه كه آستینش سفید بود رومی خوام !
_نمی دونی زن امروز چه ترافیكی بود....
- بابا! کفش هم ندارم یادت نره!
مرد در حا لیكه تلاش می كرد به چشمان دخترش نگاه نكند گفت میگم امسال زمستون هواخیلی سرد نبود نه؟)) .
دختر عروسكش را بغل كرد و از اتاق بیرون رفت.
_ میدونی چیه نازی ! بابا پول نداره امسال برام لباس نو بخره ! می فهمی چی میگم... خوش بهحال تو كه هیچوقت بزرگ نمیشی!
میلاد
جواب یه حرفایی ، فقط یه نفس عمیقه و بَس....................
میلاد
الهــــــــــے وقتی "عشق" تــو باشی هر چــه شیرین غیر تــو باشد تلخ است!!!!
میلاد
چشم مست تو عجب جلوه گه بیداد است
خم ابروی تو سرمشق کدام استاد است؟
خم ابروی تو را دیدم و رفتم به سجود،
صید را زنده گرفتن هنر صیاد است
میلاد
عشق یعنی انتظار و انتظار * عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر * عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن * عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در آویختن * عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب * عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن * عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست * عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز * عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه * عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن * عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن * عشق یعنی قطره و در یا شدن
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر * عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی زندگی را بندگی * عشق یعنی بندگی آزادگی
میلاد
شریک زندگی
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
میلاد
دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید:
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمی دونم… اما واقعاً دوستت دارم.
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟
چطور می تونی بگی عاشقمی؟
***
من جداً دلیلشو نمی دونم، اما می تونم بهت ثابت کنم.
ثابت کنی؟ نه! من می خوام دلیلتو بگی.
باشه.. باشه!!! می گم… چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت!
***
.دختر از جواب های اون خیلی راضی و قانع شد.
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت.
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمی تونی حرف بزنی، می تونی؟
نه! پس دیگه نمی تونم عاشقت بمونم.
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوستت دارم اما حالا که نمی تونی برام اونجوری باشی، پس منم نمی تونم دوستت داشته باشم.
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم،
اما حالا نه می تونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمی تونم عاشقت باشم.
***
میلاد
کلّ ِ دنیا را هم که داشته باشی…
باز هم دلت میخواهد ، بعضی وقتها…
فقط بعضی وقتها…
اصلا برای یک لحظه هم که شده، همه ی دنیای یک ”نفــر” باشی!!!
میلاد
شکستن مگر چه چیز عجیبی ست؟
شکستن یک فعل است فقط! که در تمام درد های دنیا ضرب میشود !!!
میلاد
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگردر روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است !
میلاد
جایت در دلم خالی نیست
ببین دیگر جایت در دلم خالی نیست!
روز را با خاطره میگذرانم،شب با رویا میخوابم و صبح با سپیده بیدار میشوم
شبنم را در باغ می جویم و بنفشه را نوازش میکنم
باران را هم می ستایم،با او که هستم اشکهایم دیده نمیشود
گاهی هم با نسیم سخن میگویم و سحر را هم دوست میدارم و شبها نگاهم به ستاره است
…چندیست وسوسه ی هم آغوشی با مهتاب در سرم نجوا میکند
دیروز شقایق را دیدم،سری هم به لاله زدم،راستی سوسن را هم بوییدم!
نمیدانم…شاید امشب فرشته را صدا زدم…
غزل که سخن میگوید تو را می شنوم
شیرین طعم لبهای تو را دارد
بلندای قامتت را در رعنا یافته ام و رنگ چشمهایت را در عسل
پرستو همچون تو همسفر خوبیست برایم
ترانه به جایت برایم لالایی میگوید
زیبا را که می نگرم انگار تو را دیده ام
گرمای تنت را از شراره میگیرم و عطر نفسهایت را از بهار
شکوفه لبخند تو را دارد
…گیسوان پری از جنس توست!به یادت عاشقانه بر آن شانه میزنم…
شادی را مدتی است نمی یابم!
نازنین نامی را هم میشناسم…
ولی…بغضم…می شکند اگر…نازنینم صدایش کنم…
«نازنین»…نازنینم دلم برایت تنگ شده….