donyaya~sokot
می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند
donyaya~sokot
این روزها "بــی" در دنیای من غوغا میکند!
بــیکس ، بــیمار ، بــیزار ، بــیچاره بــیتاب ، بــیدار ، بــییار ،
بــیدل ، بـیریخت،بــیصدا ، بــیجان ، بــینوا
بــیحس ، بــیعقل ، بــیخبر ، بـینشان ، بــیبال ، بــیوفا ، بــیکلام
،بــیجواب ، بــیشمار ، بــینفس ، بــیهوا ، بــیخود،بــیداد ، بــیروح
، بــیهدف ، بــیراه ، بــیهمزبان
بــیتو بــیتو بــیتو ....
میلاد
1اگه یه سوسک بیاد توی آستینتون چه حالی میشید؟
2فرض کنید سر چهار راه دارید از خط عابرپیاده رد میشید بعد دو قدم مونده که برسید اونور بزرگراه یه اتوموبیل با سرعت بهتون نزدیک میشه،توی اون موقعیت چیکار میکنید؟
3تا حالا شده آرزو کنی جای کسی باشی؟
4چقد به فال اعتقاد داری؟
5از شعر خوشت می یاد؟
6تاثیر گذارترین فیلمی که دیدی چی بود؟
7فیلمی که گریت انداخته چی بود؟
8از رشتت راضی هستی یا نه؟
9چقد از مردن میترسی؟
10فک می کنی خدا چند بار کمکت کرده؟
11چرا به صبحونه میگن صبحونه ولی به ناهار و شام نمیگن ظهرونه و شبونه؟!
12یه آرزو برای خودت بکن
13یه آرزو هم برای من بکن
14 برای بهتر شدن صندلی داغ چه نظری داری ؟
15 و در اخر هم نظرت رو در مورد صندلی داغ بگو ؟
Hares L♥VE
چه رسم جالبی است !!!
محبتت را میگذارند پای احتیاجت …
صداقتت را میگذارند پای سادگیت …
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت …
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت …
و وفاداریت را پای بی کسیت …
و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج !!!
مهسا و روزبه
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز
میلاد
شده بعضی وقتا یهو دیگه دوستش نداشته باشی!؟
به خودت می گی اصلاً واسه چی دوستش دارم!؟
مگه کیه!؟
مگه واسم چیکار کرده!؟
مگه چی داره که از همه بهتر باشه!؟
... ... اصلاً من که خیلی از اون بهترم ...
بعد به خودت می خندی که اصلاً واسه چی اینقدر خودتو اذیت کردی!؟
یهو .. یه چیزی یادت میاد ...
یه چیز خیلی کوچیک ...
یه خاطره ...
یه حرف ...
یه لبخند ...ش
یه نگاه ...
و بعد ...
همین ...
همین کافیه تا به خودت بیای و مطمئن بشی که نمی تونی فراموشش کنی
Hares L♥VE
مهندسی معکوس !
سر سفره دیدم غذا خیلی شور شده به مامان گفتم چرا اینقد غذا بی نمکه ؟
گفت اتفاقا من کلی نمک خالی کردم تو غذا
گفتم هاااااا !
اگه الان میگفتم غذات شوره میگفتی ما اصلا یه ماهه نمک نداریم تو خونه !
خواستم خودت اعتراف کنی!
Hares L♥VE
داستان کوتاه “مشکل چوپان”
چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد.
او میدانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.
عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد… نه چوبی که بر تن و بدنش میزد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته.
پیرمرد دنیا دیدهای از آن جا میگذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را میدانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد.
بز به محض آنکه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید.
چوپان مات و مبهوت ماند. این چه کاری بود و چه تأثیری داشت؟
پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان میدید گفت:
تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب میدید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد. آب را که گل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید و من فهمیدم این که حیوانی بیش نیست پا بر سر
خویش نمیگذارد و خود را نمیشکند چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را میپرستد.
میلاد
قطارِ خطّ لبت راهی سمرقند است... بلیت یک سره از اصفهان بگو چند است؟
عجب گلــــی زدهای بـــاز گوشـــهی مـویت... تو ای همیشه برنده ! شمارهات چند است؟
بــــه تــــوپ گـرد دلـــم بــاز دست رد نزنی ... مگر «نود» تو ندیدی عزیز من «هَند» است
همین که میزنیاَش مثل بید میلرزم... کلید کُنتر برق است یا که لبخند است؟
نگاه مست تــو تبلیغ آب انگور است... لبت نشان تجاری شرکت قند است
بِ . بِ . ببین کـــه زبــانم دوبــاره بند آمد.... زی... زی... زی... زیرِسر برق آن گلوبند است نشسته نرمیِ شالی به روی شانهی تو... شبیه برف سفیدی که بر دماوند است
دوبـــاره شاعر «جغرافیَ» ت شدم آخر... گلی جوانی و «تاریخ» از تو شرمنده ست
چرا اهالــی این شهر عـــاشقت نشونــد ؟... چنین که عطر تو در کوچهها پراکنده است
به چشمهای تو فرهادها نمیآیند... نگاه تو پی یک صید آبرومند است
هزار «قیصر» و «قاسم» فدای چشمانت... بِکُش! حلال! مگر خونبهای ما چند است؟
نگاه خستهی عاشق کبوتر جَلدی است ... اگر چه مــیپرد امــا همیشه پابند است
نسیم، عطر تو را صبح با خودش آورد ...و گفت روزی عشاق با خداوند است
رسیدی و غــزلم را دوبـــاره
فاطمه
بعد از ممنوع شدن قلیون دادن به خانم های تنها، تو بعضی از سفره خونه ها چند تا مرد گذاشتن، ساعتی دو هزار تومن اجارشون میدن که کنار خانم ها بشینن، تا اونا بتونن قلیون بکشن ...
جا داره صمیمانه از اداره اماکن، (یا به قول خودشون اداره محترم !! اماکن) برای این اشتغال زایی تشکر به عمل بیاریم
ebiraam
بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟
باز تکرار به بار آمده، می بینی که؟
سبزی سجده ی ما را به لبی سرخ فروخت
عقل با عشق کنار آمده، می بینی که؟
آن که عمری به کمین بود، به دام افتاده
چشم آهو به شکار آمده، می بینی که؟
حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد
گل سرخی به مزار آمده، می بینی که؟
غنچه ای مژده ی پژمردن خود را آورد
بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟
شیوا
سلام عزیزم
خوشحالم که روی صندلی داغ نشستی:
1)راجع به هر کدوم یه جمله بگو....
خدا؟؟؟
پدرو مادر؟؟؟
خواهر و برادرت؟؟؟
همسر ؟؟؟
فرزندت؟؟؟
2)کی بود که فکر کردی خوشبخت ترین آدم روی زمینی؟؟؟
3)عکس گرفتن و دوست داری؟؟از کی از چی؟؟
4)چه گلی و دوست داری؟؟
5)با کامپیوترت مهربونی یا بداخلاق وقتی خوب کار نکنه؟؟؟؟
6)با مهمون رابطه خوبی داری؟؟
7)نصیحت خوبه یا بد؟؟
8)تفریح مورد علاقه؟
9) وقتی یه نفر احساس نا امیدی کرد چیکار کنه به نظرت ؟؟
10)عاشقی خوبههه؟؟؟؟؟
11)شخصیت کارتونی که دوست داری؟؟
12)رک بودن خوبهه؟؟
13)مهربون یا بداخلاق؟؟
14)مرد باید بگه????????chaaaaaaaaashm