شاهرخ
ای همچو دریا
زلال و بی انتها
دل من بسان دیواره ی سنگی ساحل
امواج پر خروشت را
به انتظار نشسته است.
شاهرخ
مثل آن است که شاهرگ احساسم را زده باشی …
بند نمی آید..
دوست داشتن ات ..
شاهرخ
من خسته ترین واژه ی ملموس غروبم !
کاش در این وسعت سبز
یک نفر درد مرا می فهمید...!
شاهرخ
یقین دارم تو هم من را تجسم می کنی گاهی
به خلوت با خیال من تکلم می کنی گاهی
هر آن لحظه که پیدا می شوی از دور مثل من
به ناگه دست و پای خویش را گم می کنی گاهی
چنان دریا ، نا آرام و توفانی تو روحم را
اسیر موجهای پر تلاطم می کنی گاهی
دلم پر می شود از اشتیاق و خواهشی شیرین
در آن لحظه که نامم را ترنم می کنی گاهی
همه شعر و غزلهای پر احساس مرا با شوق
تو می خواهی و زیر لب تبسم می کنی گاهی
تو هم مانند من لبریزی از شور جنون عشق
یقین دارم تو هم من را تجسم می کنی گاهی
شاهرخ
تو گاهی در خیال من
به شکل موج دریایی
کویری،کوه و صحرایی
گلی خوشرنگ و زیبایی
کنار چشمه ها گاهی
تو را در آب میبینم
اگر در خواب هم باشم
تو را در خواب میبینم
تو پنهان می شوی گاهی
میان چشم آهوها
تورا احساس باید کرد
میان رنگ ها بو ها
بگو آخر کجا هستی ؟
همین نزدیک یا دوری ؟
دل غمگین من دیگر
ندارد طاقت دوری
شاهرخ
بازی ما تماشا چیانی هستیم، که پشت درهای بسته مانده ایم! دیر آمدیم، خیلی دیر... پس به ناچار حدس می زنیم، شرط می بندیم، شک می کنیم... و آن سو تر در صحنه بازی به گونه ای دیگر در جریان است! دستِ خالی هر صدف نا گشوده، مرواریدی در دل نهان دارد! هر صدف نا گشوده مرواریدی...آری! زین روست که ما هنوز و هر روز دست خالی از ساحل ها به خانه بر می گردیم! زنده یاد حسین پناهی
شاهرخ
امشب خسته و دلگیر از هر روز بودم،كاش ميشد گوشه اي مي نوشتم، خدايا خسته ام،فردا صبح بيدارم نكن
شاهرخ
هیچی بدتر از این نیست که عاشق کسی باشی و لی اصلا تحویلت نگیر
شاهرخ
گاهی وقتا ادم احساس میکنه زیادیه ولی من حس میکنم که همیشه اضافه هستم
شاهرخ
چه قدر سخته تو چشمای کسی که یه روز تمام عشقت رو ازت دزدیده
و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی
و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی
حس کنی که هنوزم دوسش داری
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی
که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده...
چه قدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی امّا وقتی دیدیش
هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی...
شاهرخ
گاهی آرزو می کنم ...
کاش هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت را بخورم
کاش خنده هایت آنقدر زیبا نبودند که امروز آرزوی شنیدن
یکبار، فقط یکبار دیگر آن را داشته باشم
کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد تا
امروز چشمان من به آن لحظه بهانه گیرند و اشک بریزند
کاش حرفهای دلم را بهت نگفته بودم تا امروز به خودم نگویم:
" آخه اون که می دونست چقدر دوستش دارم "
شاهرخ
مرا به دار آویختند تا نامت را از یاد ببرم اما چه ساده اند این ساده اندیشان که نمیدانند نام تو حک شده
شاهرخ
بسوزه خانه لیلی و مجنون که رسم عاشقی در عالم انداخت....
شاهرخ
به فکر نوازش دستهای منی ، بی آنکه بدانی دلم است که تنها مانده ، دستهایم دوتایند.
شاهرخ
دلگير نشو از آدمها...
نيش زدن طبيعتشونه!! سالهاست که به هوایِ بارانی مي گویند :
"خــــــراب