ღ حســـــــ ـــ ـ ـیـ ن ღ
فقـط اسمي به جا مانده از آنچه بـودم و هستم
دلم چون دفترم خالي قلم خشكــيده در دستـم
گـره افتـــاده در كارم به خــــــود كرده گرفتــــــارم
به جــز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم
رفيقـــان يك به يك رفتند مرا با خود رهــــا كردند
همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند
ღ حســـــــ ـــ ـ ـیـ ن ღ
تو کجاي سهراب ؟ ! ...
تو کجاي سهراب ؟ آب را گل کردند.....
چشم ها را بستند و چه با دل کردند......
وای سهراب کجاي آخر ؟!! ....
زخمها بر دلِ عاشق کردند.....
خون به چشمِ شقایق کردند...«»
تو کجاي سهراب ؟ ...
که همین نزدیکی عشق را دار زدند «» همه جا سایهٔ دیوار زدند «» ای سهراب کجاي که ببینی...
حالِ دلِ خوش ...مثقالی است.......
دلِ خوش سیری چند ؟ .......
صبرکن سهراب ...! ....قایقت جا دارد ؟
ღ حســـــــ ـــ ـ ـیـ ن ღ
برای تا ابد ماندن باید رفت
گاهی به قلب کسی
گاهی از قلب کسی
ღ حســـــــ ـــ ـ ـیـ ن ღ
چنــد قطــره از عرق میـــان خــطِ سیــنــه اَت کــافــیــسـت
خــورشیـــد را خـــامـــوش کــنـــی ...
بــرای زن بــودن نیـــازی بــه نــاز کــــردن نـــداری ..
حتــی خــورشیـــد هـــم میـــدانـــد تـــو معــجـــزه میــکنـــی ..
=======================
♥ سپنــدارمـزگــان روز بــزرگــداشـتِ زن و عشــق ایـــرانــی بــا قــدمــتِ 2500 سـالــه مبـــــــــــارک ♥
ღ حســـــــ ـــ ـ ـیـ ن ღ
من بودم و تو و یک عالمه حرف . . .
و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان میداد !
کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی . . .
یک آه چقدر وزن دارد . . .
ღ حســـــــ ـــ ـ ـیـ ن ღ
آبــــ در هـــاون کــوبیــدنـــ استـــ
اینکـــه مـَـن شعــر بِنــویسـَـم و تـــو فـــال قَهـــوه بگیـــریـــ ...
وقتــی ؛ آخـَــرِ همــه ی شعــرهــای مَـن تــــو مـی آیــی ؛
و تــــهِ همــه ی فنجـــان هـــای تـــو مـَـن میـــــروَمــ
ღ حســـــــ ـــ ـ ـیـ ن ღ
کمـے سکـوت کنـیــم...
شـــــــــــــایـــــــــد امروز ...
شـــــــــــــایــــد حـــــــالـا کسے
دچـــار واژه هـــا و بے تابیمــــان باشــــــــد...
ღ حســـــــ ـــ ـ ـیـ ن ღ
هي فلاني زندگي شايد همين باشد يک فريب ساده و کوچک آن هم از دست عزيزي که زندگي را جز براي او وجز با او نمي خواهي
ღ حســـــــ ـــ ـ ـیـ ن ღ
زندگی را از نخست برای من بد ترجمه کرده اند ، زندگی را یکی مرگ تدریجی نام نهاد ، یکی بدبختی مطلق معنی کرد ، یکی درد درمان ناپذیرش خواند ، و سرانجام یکی رسید و گفت : زندگی به تنهایی ناقص است تا عشق نباشد ، زندگی تفسیر نمی شود . (احمد شاملو)
ღ حســـــــ ـــ ـ ـیـ ن ღ
من می دانم دلم تا همیشه در وسط ترین نقطه ی زندگیت جا مانده است ... جایی بین خواستن و نخواستن ... جایی بین بودن و نبودن ... جایی بین رفتن و نرفتن ... جایی بین ....... این نقطه های خالی ... جا مانده ام
ღ حســـــــ ـــ ـ ـیـ ن ღ
دوستی من شبیه باران نیست.... گاهی می آید و گاهی نمی آید...
دوستی من شبیه هواست...بعضی وقتها ساکت... اما همیشه در اطراف توست.....
ღ حســـــــ ـــ ـ ـیـ ن ღ
باز می بارد باران
باز هم می گویند :
شیشه ی پنجره را باران شست ...
چه کسی می داند که دلم شسته شدن می خواهد؟!
هوس رفتن زیر باران...
هوس خیس شدن در باران ...
هوس پاک شدن با باران ...
دل من در پی تو هست روان
دل من باز تورا می خواهد...
دل من یاد تورا میخواهد ...
دل من شسته شدن می خواهد...
دل من رستن ازاین دام جهان می خواهد
من چنین می خواهم :
که سکوتم لبریز از شبنم باران باشد ...
ღ حســـــــ ـــ ـ ـیـ ن ღ
مینویسم د ی د ا ر تو اگر با من و دلتنگ منی ، یک به یک فاصله ها را بردار . . .
ღ حســـــــ ـــ ـ ـیـ ن ღ
شايد پاكترين هواي دنيا متتعلق به لحظه اي است كه دلمان هواي هم را ميكند.......
مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!
1390/11/29 - 21:05وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد. فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!!
مسافر با خود گفت: چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم...
1390/11/29 - 21:05ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد. پس مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد...
بعـد از سیر شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت : قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟
و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد...
هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست. ولي بايد حواسـمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها ، و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد.بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد...
1390/11/29 - 21:06سخن روز: مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش تقدیر است
این از کوتاه گذشته هاااااا
1390/11/29 - 23:29