احسان حسین زاده
روزی ، گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند. گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غار کمین کند، می تواند حیوانات مختلف را صید کند. بدین سبب، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند.
روز اول، یک گوسفند آمد. گرگ به دنبال گوسفند رفت. اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و از معرکه گریخت. گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بست. گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد.
روز دوم، یک خرگوش آمد. گرگ با تمام نیرو به دنبال خرگوش دوید اما خرگوش از سوراخ کوچک تری در کنار سوراخ قبلی فرار کرد. گرگ سوراخ های دیگر را بست و گفت که دیگر حیوانات نمی توانند از چنگ من بگریزند.
روز سوم، یک سنجاب کوچک آمد. گرگ بسیار تلاش کرد تا سنجاب را صید کند. اما سرانجام سنجاب نیز از یک سوراخ بسیار کوچک فرار کرد. گرگ بسیار عصبانی شد و کلیه سوراخ های غار را مسدود کرد. گرگ از تدبیر خود بسیار راضی بود.
احسان حسین زاده
نزدیکترین نقطه زمین به خورشید کجاست؟ نام اين کوه باستاني پرديس است در حومه شهرستان جم از توابع عسلويه استان بوشهر و در نيمه هاي راه بندر کنگان به فيروز آباد شيراز قرار دارد .
بر اساس تحقيقاتي كه توسط یک محقق باستان شناسی ایرانی (بدیعه دشتی)انجام شده، ثابت كرده كه ايران جهان اول است و پوز پدري (کوه پرديس) نخستين نقطه خاكي در جهان است.
روي نقشهاي 70 ساله كه متعلق به ارتش است نيز نام حرا بر كوه پرديس گذاشته شده اما اسم اوستايي آن حرا است.
در اوستا آمده كه نخستين بار ميترا از حرا سر زد، ميترا كه خورشيد باشد و حرا نيز پوز پدري يا همان پرديس است.
این محقق در تحقيقاتش به اين نتيجه رسيد كه ايرانيها و نژاد آريا از همين نقطه جم به سراسر دنيا منتشر شدند.
این محقق با فسيل آدميزادي كه در منطقه پرديس مربوط به 35 ميليون سال قبل بوده ثابت كرد كه نژاد بشر از خود بشر است و قرآن كريم هم از آن ياد ميكند.
حتي اورست حدود هزار متر از پوز پدري پائينتر است و يك قله مستقل جداگانه محسوب ميشود.
احسان حسین زاده
مشترک گرامی به دلیل نداشتن حضورذهن ازسرکارگذاشتن شما معذوریم !
احسان حسین زاده
اگر كاري كه ميكني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.
احسان حسین زاده
زن نصف شب از خواب بيدار شد و ديد که شوهرش در رختخواب نيست و
به دنبال او گشت. شوهرش را در حالي که توي آشپزخانه نشسته بود و به
ديوار زل زده بود و در فکري عميق فرو رفته بود و اشکهايش را پاک ميکرد
و فنجاني قهوه مينوشيد پيدا کرد ...
در حالي که داخل آشپزخانه ميشد پرسيد : چي شده عزيزم اين موقع
شب اينجا نشستي؟!
شوهرش نگاهش را از ديوار برداشت و گفت:هيچي فقط اون وقتها رو به ياد
ميارم، ?? سال پيش که تازه همديگرو ملاقات کرده بوديم ، يادته...؟!
زن که حسابي تحت تاثير قرار گرفته بود، چشمهايش پر از اشک شد و
گفت : آره يادمه ...
شوهرش ادامه داد : يادته پدرت که فکر مي کرديم مسافرته ما رو توي
اتاقت غافلگير کرد ؟!
زن در حالي که روي صندلي کنار شوهرش مي نشست گفت : آره يادمه
، انگار ديروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : يادته پدرت تفنگ رو به سمت من
نشونه گرفت و گفت: يا با دختر من ازدواج ميکني يا ?? سال ميفرستمت
زندان آب خنک بخوري ؟!
زن گفت : آره عزيزم اون هم يادمه و يک ساعت بعدش که رفتيم محضر و...!
مرد نتوانست جلوي گريه اش را بگيرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد
مي شدم!
احسان حسین زاده
کفش هایم هر روز 65 کیلو من را ، و هزاران کیلو غم را با خود حمل می کنند ...
احسان حسین زاده
من آخرش با یخچال ازدواج می کنم!
وقتی خوشحالی میری در یخچالو وا میکنی!
وقتی ناراحتی میری در یخچالو وا میکنی!
وقتی کسلی میری در یخچالو وا میکنی!...
داری با تلفن حرف میزنی میری در یخچالو وا میکنی!...
وقتی نمیدونی چته! میری در یخچال و وا میکنی!و...
آخه موجود اینقدر سنگ صبور !! اینقدر محرم؟ اینقدر با حوصله!!!!!!!
احسان حسین زاده
شونه آدم که هیچی …
شونه تخم مرغم پیدا نمیشه سرمونو بذاریم روش یه دل سیر گریه کنیم !
احسان حسین زاده
سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد ... استوار بودم و تنومند!
من را انتخاب کرد ...
دستی به تنه ام کشید تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ...
به خود میبالیدم، دیگر نمی خواستم درخت باشم، آینده ی خوبی در انتظارم بود!
سوزش تبرهایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، او تنومند تر بود ...
مرا رها کرد ... با زخم هایم، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم، نه تخته سیاه مدرسه ای، نه عصای پیر مردی ...
خشک شدم ..
...
بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ...
ای تبر به دست، تا مطمئن نشدی تبر نزن!
ای انسان، تا مطمئن نشدی، احساس نریز .. زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن، خشک می شود!!!
احسان حسین زاده
امیدی هستتتتتتتتتتتتتتت ؟
احسان حسین زاده
کل کل حمید مصدق و فروغ فرخزاد:
شعر اول از حميد مصدق :
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حميد مصدق رو اينجوري داده:
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت