سپید
بینمان هر چه بود تمام شد ، آرزوهایی که با تو داشتم همه نقش بر آب شد ، این خاطره های با تو بودن بود که در دلم ماندگار شد
امين
اگر می دانستم این آخرین دقایقی ست که تو را می بینم , به تو می گفتم " دوستت دارم " و نمی پنداشتم تو خود این را می دانی.......
امين
چه من باشم ونباشم تو ميايى سر دفتر اشعارم
چه من باشم ونباشم تو بغض ميكنى به حرف هايم
چه من باشم ونباشم تو ميخندى با دوستانت
چه من باشم ونباشم تو خوشبخت ميشوى با افكارت
هر روز كه ميرود زمان به من اجازه نميدهد كه بگويم خدايا من فقير كلبه تو هستم من را بسوزان تا دوستانم گرم شوند از جانم
امين
حرمت چترها را نگاه دارید این باران از روی رحمت نیست که می آید آسمان فصل به فصل در عزای کودکان ما گریسته است زمین نسل به نسل در سوگ خوشه های گندم گریسته است باران ببار به جای چتر تابوت بر شانه هامان گذاشته ایم درسکوت حرف های مردمان بزرگ را به قبرستان می بریم بارور شدن رادست جمعی به گور می بریم باران بر فدای نسل ما ببا ا ا ا ا ا ر
دست نوشته س ش
sarah
تقصیر برگ ها نیست
آدم ها همینند
نفس می دهی...
لهت می کنند...
امين
باغ مینایم اینجاست اینجا دشت دلشکستگان است اینجا دم راحت بازدمت سخت می آید چراکه بغض سنگین است چراکه اشک حکم تگرگ دارد چراکه اسب های دشت هم از تو فراریند
sarah
- چایـ ؟ - قهوهـ ؟ - نسکافهـ ؟
نمیدانم! ...
هر کدام دیرتر خـُنک و تمام شود
تا بهانه با تـو بودنم بیشتر شود
sarah
آدم هـا می آینـد
زنـدگی می کننـد
می میـرنـد و می رونـد ..
امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو
آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه
آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد
و نبـودنـش در بـودن ِ تـو
چنـان تـه نـشیـن می شـود
کـه تـــو می میـری
در حالـی کـه زنــده ای ..
.
.
ღ عـــــشــــق عــــروســــکــی ღ
این روزها
جای خالی " تـو " را با عروسکی پر می کنم
همانند توست
مرا " دوست ندارد "
احساس ندارد !
اما هر چه هست " دل شـکـســتـن " بلد نیست ...!!
امين
كاش كاش هايمان بى كاش نميشد
كاش برايه حرف هايمان تار هايى گوشى به لرزه در مى آمد
كاش از همان نگاه اول مجذوبت نمى شدم تا الان بهت زده به قلبم چى جوابى بدهم!!
امين
ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم،
سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم،
بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم،
سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم،
سپس می تونستم به کار برگردم اما برای بازنشستگی تلاش کردم،
اما اکنون که در حال مرگ هستم،
ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.
قدردان موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید.
برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم ...
امين
میگویند وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند برای بازاری ها پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچکدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد. وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّر ادین شاه و مادرمرحوم دکتر امینی رسید به رضاشاه پیغام فرستاد که مگر من مرده ام که می خواهی از بازار پول قرض کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم. و به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد. یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود. به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد. روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت که متوجّه شد مغازه ای بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه یک عرق فروش ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسید: پدر سوخته چرا مغازه ات را بسته ای؟ مرد ارمنی جواب داد قربانت گردم امروز روز قتل مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست دراین روز عرق بفروشم. ....
likeeeeeeeeeeeeee
8 روز و 4 ساعت و 31 دقیقه قبلmesle hamishe zibaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa
8 روز و 4 ساعت و 31 دقیقه قبلtanx
8 روز و 4 ساعت و 30 دقیقه قبل