شیوا
*روزی که تو آمدی به دنیا عریان* *جمعی به تو خندان و تو بودی گریان* *کاری بکن ای دوست,که وقت رفتن* *جمعی به تو گریان و تو باشی خندان*
شیوا
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛ زیرا اگر دیگر آنها نباشند،برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود "دیروز" گذشته است "آینده"و ممکن است هرگز وجود نداشته باشد. لحظه "حال" را دریاب چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری اندکی فکر کن..................
شیوا
خوب است که آنقدر شادی داشته باشی که دوست داشتنی باشی آنقدر غم داشته باشی که انسان باقی بمانی و آنقدر امید داشته باشی که شادمان باشی
شیوا
ای که می پرسی نشان عشق چیست عشق چیزی جز ظهور مهر نیست عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست عشق یعنی جان من قربان دوست
شیوا
آدمهای ساده را دوست دارم. همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند. آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمر شان کوتاه است. بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد. آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب “ آدم ” می دهند.
شیوا
در جـسـتـجـوی چـه جـوابـی هـستـی وقتـی عاشـقـت را آزار میدهـی و بـعـد از او می پـرسی دوستـــــــــــــــم داری؟
شیوا
برای بعضی ها زیبایی یک درخت ان چنان مسحورکننده است که اشک شوق به چشمانشان می اورد وبرای بقیه درخت چیزی جزیک حجم سبز که راه را برانسان میبنددنیست!
شیوا
رفتار من عادی است! اما نمی دانم چرا این روزها از دوستان و آشنایان هرکس مرا می بیند... از دور می گوید: این روزها انگار حال و هوای دیگری داری! اما، من مثل هر روزم. با آن نشانی های ساده و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی مثل همیشه ساکت و آرامم فقط شاید بعد از رفتنت کمی بیشتر مُرده باشم!
شیوا
حرمت نگه دار...کین اشکها خون بهای عمر رفته من است میراث من..نه به قید قرعه نه به حکم و عرف...سند زدم یکجا همه را به حرمت چشمانت به نام تو مهر و موم شده به اتش سیگار و متبرک ملعون.. که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را.... تا شمارش معکوس اغاز شود بر این مقصود بی مقصد... کفایت میکرد مرا اویشن مرا مهتاب مرا لبخند... و اویشن حرمت چشمان تو بود..نبود؟؟
شیوا
بعضی وقتا هست که دوست داری کنارت باشه . . .
محکم بغلت کنه . . .
بذاره اشک بریزی تا آروم شی . . .
بعدآروم تو گوشت بگه: . . .
«دیوونه من که باهاتم»
شیوا
بگویند طرحی از دلت بکش یک کوچه می کشم خاکی پر از بادبادک و لی لی و خاله بازی. . با همان قهر و آشتی هایش
شیوا
نبار باران زمين جاي قشنگي نيست من از اهل زمينم،خوب ميدانم كه گل در عقد زنبور است ولي سوداي بلبل دارد و پروانه را هم دوست ميدارد...
شیوا
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
شیوا
برای دلم گاهی مادری مهربان می شوم
دست نوازش بر سرش می کشم و می گویم: غصه نخور عزیزکـــــــــــــم می گذرد ...
برای دلم گاهی پدر می شوم
خشمگین می گویم: بس کن دیگر بزرگ شدی ...
گاهی هم دوستی می شوم مهربان ...
دستش را می گیرم و می برمش به باغ رویا، کنار تو دلم از دست من خسته است... [ دلم از دست من زخم خورده است... مرا ببخش قلب من ]
شیوا
در ساحل امن عقل بودم که جنون
یکدفعه مرا به داخل آب انداخت
فریاد زدم کمک! که یک مرتبه عشق
چون ماهی کوچکم به قلاب انداخت
عقلم نرسید و زود نفرین کردم
بر آنکه در آب و آنکه قلاب انداخت ...