abdolazim
دلم می خواد یه چیزی رو بدونی دیگه نه عاشقی نه مهربونی منم دیگه تصمیمم رو گرفتم اصلا نمی خوام که پیشم بمونی دیشب که داشتم فکرام و می کردم دیدم با تو تلف شده جوونی یه جا یه جمله ی قشنگی دیدم عاشقو باید از خودت برونی چه شعرایی من واسه تو نوشتم تو همه چیز بودی جز آسمونی یادت میاد منتم رو کشیدی ؟ تا که فقط بهت بدم نشونی ؟ یادت می اد روی درخت نوشتی تا عمر داری برای من می خونی ؟ یادت میاد حتی سلام من رو گفتی به هیچ کس نمی رسونی حالا بیار عکسامو تا تموم شه اگر که وقت داری اگه می تونی نگو خجالت می کشی می دونم تو خیلی وقته دیگه مال اونی خوش باشی هر جا که می ری الهی واست تلافی نکنه زمونی 



