hamidreza
ديروز:آرام باش و راحت بخواب،دارم گرهايم را سياه مشق ميكنم.بايد خود را براي فردايي بي تو آماده كنم.آخر ديدم كه چمدانت را بسته اي.ديدم كه دور از چشم من با طنازي با يارت حرف ميزدي.ديدم كه آرام آرام در او ذوب مي شدي.همين كه چشمت به من افتاد خنديدي و خاك را بهانه اشكهايت نمودي، و من ساده و حسد وار به آنها نگريختم.نگريختم و گريختم تا خاكي براي چشمانم بيابم...و امروز بي توام.هنوز نوازش دستهايت را كه براي موهايم لالايي ميخواند بياد دارم.اما ميدانم كه با يارت به گوشه اي نشسته اي و شادي. پدر ..... اما هنوز بغض بي تو بودن گلويم را مي فشارد.آنقدر كه خاك آن روز تلخ،حتي پس از 2 سال،چشمانم را به آب مياندازد."براي تمام آناني كه دردي دارند و براي آنهايي كه قدر بدانند"
hamidreza
زمان زيادي طول كشيد،اما......رها شدم،ازتمام آن چيزي هايي كه مي شد اسمشو گذاشت مشغله.فراموش كردم تمام آن چيزي هايي رو ميشد صداشون كرد خاطره.پاك كردم تمام آن تصاويري رو كه ميشد بهشون گفت،....آره اين آخريا مي شد بهشون گفت كابوس.تنها چيزي كه برامون موند و هيچ كاريش نتونستم بكنم،تنها خاطره اي كه برام موندو نشدم پاكش كنم،تنها قابي رو كه نشد از تصويرش جدا كنم،لغزش دامني چين دار و سفيد بود كه اولين بار با حركت باد در باغ الوند چشمانم رو نوازش داد.اي كاش ميشد ديگه به اون باغ نرم.
hamidreza
زندگيم ريسماني از ناگفته هايم شد،تنيده به دور گفته هايم.همان هايي كه در ابتدا فريادم بود و اكنون تنها پچ پچي نجوا گونه در امدادي به غروب.دســـــــتاني مي خواهم براي واگذاري اين تن رنجور به خاك و لباني كه آرام تلقينم كنند..... و چشماني كه آخرين قطعه شعرم را تا آخرين لحد دنبال كند.
hamidreza
به قول يكي از اساتيدم : «اگر کاري که مي کني هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالي ندارد که تو را احمق بدانند.» ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي ميکرد و مردم ٬ حماقت او را دست ميانداختند بدين ترتيب که دو سکه به او نشان ميدادند که يکي شان طلا بود و يکي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب ميکرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد ميآمدند و دو سکه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب ميکرد. تا اينکه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينکه ملا نصرالدين را آنطور دست ميانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت ميآيد و هم ديگر دستت نمياندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نميدهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهايم.
hamidreza
سلام خدمت همه دوستاي گلم اول عيد همتون مبارك...صدسال پاينده باشيد..... دوم از اينكه در ارسال كتاب برباد رفته تاخير افتاد عذر خواهي ميكنم.
Bar Bad Rafteh - Jeld 1(180-223).pdf 路 858KB
file format:
hamidreza
فارغ از هر مرده باد و زنده باد...سر به راه مملكت بايد نهاد.اصلاً قصد صحبت سياسي و جانب داري از هيچ گروه يا دسته اي را ندارم.اما مطلبي خواندم در خصوص مرگ دكتر علي شريعتي مزيناني.مرد بزرگي كه هيچ گاه فراموش نخواهد شد.
دكتر شريعتي.docx 路 19KB
file format: